تبليغاتX
زندگی برای رهایی
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
ما آخرین نسلی هستیم که با شما با این زبان سخن می گوئیم
ما آخرین نسلی هستیم که با شما با این زبان سخن می گوئیم

 

در سایت مسعود بهنود دیدم که به خوابگاه دختران در شیراز حمله شده

با وضع موجود که هیچ رسانه ای برای اطلاع رسانی نیست نمی دونم به این ها می شه اعتماد کرد یا نه؟

از این لینک خبر را ببینید

http://masoudbehnoud.com/2009/06/blog-post_13.html

|+| نوشته شده توسط هدی کیانی راد در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 و ساعت 10:21 | 
یادگار

باد از لای پنجره می زند تو ، قطره های باران آروم آروم باهاش همراه می شوند ، چشم ها را می بندم و سعی می کنم به اولین چیزی که به ذهنم می رسد فکر کنم

صبح زود است ، از تخت پایین می آیم ، آرام در کمد را باز می کنم که کسی بیدار نشود ، صدای جیرش حواسم را پرت می کند و لیوان را زیر پایم نمی بینم می چرخم و برش میدارم ، می گذارمش روی میز ، لباس ها را تا می کنم و می گذارم توی کمد ، شلوار مانتو و مقنعه می پوشم نمی بینم که چه شکلی شده ام همه جا تاریک است که البته مهم هم نیست.

قطار ساعت 6:30 حرکت می کند ساک را بر می دارم ، در اتاق را باز می کنم و می آیم بیرون توی راهروی طولانی ساک را روی زمین می کشم ، پله ها ، دفتر را باز می کنم و اسمم را می نویسم ، تاریخ رفت ، تاریخ برگشت هنوز خوابم اما یاد کتاب هایی می افتم که هیچ وقت به کتابخانه پس ندادم

از پله ها پایین می روم و در را باز می کنم باد خنک می خورد توی صورتم و مقنعه ام را می برد بالا ، می آورمش پایین ، خواب دیگر از سرم پریده توی خیابان راه می افتم ، چراغ های مه شکن توی طول خیابان را می شمرم به نظر می آید که یک جایی قطع شدن ، ادامه می دهم و شعر می خوانم ، یک ماشین رد می شود ، صدای ضبطش خیلی بلند است وقتی از بقل من رد می شود یک چیزی می گوید و بلند بلند می خندد!

پرنده ها جذاب ترند ، گنجشک ها یکهو از روی یک درخت بلند می شوند و همه ی خیسی اش روی سرم می ریزد ، ماشینی می آید  : راه آهن

سوار می شوم شیشه ماشین را پایین می آورم و سرم را بیرون می برم راننده از توی آینه من را می پاید ، نگاهش می کنم ، می خندد  سرم را دوباره بیرون می برم یکهو ماشین توی چاله می افتد ، آب روی صورتم می پاشد ، سرم را تو می آورم و به لبخند زیر لبش در آینه نگاهی می اندازم ، می پرسد : دانشجویی؟ : نه  : راه آهن پس برای چی ؟ می پرسم : یعنی فقط دانشجو ها می روند راه آهن ؟ می گوید : این موقع صبح بله

به ایست بازرسی راه آهن می رسیم ، راننده توقف می کند . مردی که باید عضو حراست باشه یا چیزی شبیه این ، از پنجره جلو سمت راننده  وراندازم می کند نگاهم را بر می گردانم ، راننده بر می گردد و نگاهم می کند ، پیاده می شوم و ساک را می کشم پایین . ممنون آقا بقیه اش را پیاده می روم ، چراغ ها از دور دیده می شوند.

داخل سالن می شوم و مستقیم به سمت در سکو می روم دو طرف سالن اصلی سالن انتظار است که خالی به نظر می رسد ، دو صدا توجهم را جلب می کند نگاه می کنم ، آشناست رو بر می گردانم و ترجیح می دهم بیرون کنار سکو منتظر قطار بمانم ، صورتم را پنهان می کنم و می روم . باد خنک این دیدار غیر منتظره را از سرم می پراند ، ساک را می گذارم و می روم دور دور ، هوا گرگ و میش است

تا چشم به هم بزنم 6:30 شده و قطار می رسد دو آشنا را از دور می بینم که سوار قطار می شوند ، می روم و ساک را بر می دارم واگن 7 ، سوار می شوم مهماندار می گوید کوپه 6 ، وارد راهرو می شوم ، کوپه 1 ، کوپه 2 ، کوپه 3 لای در باز است نا خودآگاه نگاهم میرود داخل ، می بینمش که از سرما تنگ به هم چسبیده

او مرا نمی بیند

رد می شوم با خودم می گویم خوشحال بود ، وارد کوپه 6 می شوم ، و این آخرین دیدار بود .

پنجره بسته است ، دیگر باد تو نمی آید ، خاطره ها محو می شود و حالا دیگر رسیده ایم  راننده می گوید : خانم کرایه تون 500 تومان می شود ، آخرشه!!

|+| نوشته شده توسط هدی کیانی راد در جمعه هشتم خرداد 1388 و ساعت 23:4 | 
بر دار بیاویزیدش

صف طولانی بود و باران امان نگاه کردن به آسمان نمی داد ، دست ها در جیب ها چفد شده بود و سیاهی از انتهای خیابان به سمت جمعیتی می تافت که ذره ای به آن توجه نمی کردند ، ایستاده همچنان پا برجا مثل میخ هایی کوبیده شده بر خیابان .

ون آمد و به سرعت پر شد ، مرد فریاد زد ، یک نفر ، یک نفر ، یک تک نفر ، هم به صف نگاه می کردند! دختری با شال گردن قرمز و کیفی به بزرگی خودش از صف بیرون آمد و به سرعت به سمت ون رفت قدم سوم با تردید برداشته شد و قدم چهارمش کج شد ، هنوز متعادل نشده بود که کیف به خانم بارونی پوشی که اوایل صف با مردی ایستاده بود برخورد کرد ، معذرت خواست و داخل شد ، زن همچنان زیر لب چیز هایی می گفت .

در ون بسته شد و حرکت آغاز.

باران بیداد می کرد می خواست شیشه را بشکند و مامنی برای فرار از خودش بیابد ، مردی کنارش نشسته بود با لب تابی بر روی پا ، مشغول حرف زدن با موبایل ، بوی دهانش همه جا را پر کرده بود ، نمی دانست شاید این روز ها مشامش تیز تر شده بود یا آدم ها بوی تعفن گرفته بودند و شاید بینی اش را تعفن فرا گرفته بود شالش را به بهانه سرفه جلوی بینی گرفت ، مرد دست بر دار نبود ، دائم داد می کشید و چیز هایی راجع به گمرک و بار و دیرکرد و شلوغی خیابان می گفت . سرفه ها شروع شد ! سرفه های خشک ، شال گردن دیگر واقعا لازم بود ، سرفه ، سرفه ، بند نمی آمد ، شال را نگاه کرد ، خون بود نه قرمزی کاموا ، وحشتزده شد ! یعنی ریه هایش!؟ طولی نگشید ، نه ! بینی اش بود همان تعفن همیشگی که حالا سر برآورده بود ، خون و خون ، با شال پاک کرد، توی کیف دنبال دستمال گشت ، پیدا کرد اما کار ساز نبود نگاهش به اطراف چرخید و دستمال جلوی داشبرد را دید صدا زد : آقا می شود لطفا چند تا دستمال به من بدهید ؟ راننده با تعجب نگاهی به عقب انداخت جعبه را دراز کرد .

توی ترافیک حقانی چیزی از بیرون دیده نمی شد ، صدای آژیر ماشین آتش نشانی از جایی دور می آمد و باران تلاشش را برای شکستن ادامه می داد

خون بند نمی آمد همان طور مثل همیشه ، دستمال ها قرمز شد وشال هم ، در را باز کرد صدای قییژ در ون راننده را متوجه کرد ، هاج و واج نگاه می کرد

خون همچنان می چکید مردی کنار دستی در را بست و به صحبت ادامه داد. خیابان شلوغ بود و آسمان دست بردار نبود ، تلو تلو خورد و همانجا نقش زمین شد ، غده ای نقش بر زمین با نشانه های خونینی از کنده شدن از بیخ و بن . چراغ سبز شد مرد گفت : آقا بروید دیگر! دختر همچنان کف خیابان ، ون حرکت کرد.

|+| نوشته شده توسط هدی کیانی راد در جمعه هجدهم بهمن 1387 و ساعت 1:54 | 
مهمه
نه یاد چیزی و نه حرف روزی و کاری و رفتنی و آمدنی که همین رفتن ها و آمدن ها و خواندن ها و نخواندن ها هم چیزی برای توجه ندارد . شب ها می خوابی نه از این بابت که چیزی برای نخوابیدن نیست و نه اینکه پوکساید های مامان اثر می کند ... نه!

اگر این روز ها هم مثل قبل تمام بدنت از صبح زود بیدار باش نزده بود انقدر بیدار بودی که جایی برای حرف باقی نماند و فکر و فکر ! نه کهنه های یک سال و نیمه شان که حکایت اعتیاد و خون ولخته است ٬ جدیدهایشان که حکایت کردنشان زبانی می خواهد فرای زبان چند ساله ای مثل من ٬ کسی را می خواهد که سال های عمرش به عشقی و رفتنی و آمدنی و حتی هفت ٬ هشت سال مدرسه هم قد ندهد و کوتاهی اش به حدی باشد که کسی از راه برسد و او را عروسک هوس های ترسناکش کند ٬ گریه ها و نگاه کودکانه و حتی لبخند های سرشار از معصومیتش روزهای تلخ آینده بی زندگی اش که حالا می رود که غم انگیز تر از آینده کودکی پدر و مادرش باشد فریاد می زند و من تلاش می کنم ٬ تلاش می کنم که این نقش عینک و گونه های سرخ و چشمان پر سوال را برای لحظه ای از ذهن پاک کنم اما هر لحظه نهیبی از راه می رسد که اگر همه آدم هایی که کنکور قبول می شوند و همه آدم هایی که صبح های زود سر کار می روند ٬ همه آدم هایی که همه عمر مشغولند٬ همه آدم هایی که لبخند همیشگی دارند و خاطرات زشت و زیبایشان را با هم تقسیم می کنند این را فراموش کرده اند که کودکانی ُ کودکانی هستند که از بومی گزینی و سهمیه بندی مهم ترند که لایحه حمایت خانواده هم اگر تصویب نشود و ماده بیست و سه ای نباشد و اگر پدرانشان سنگسار هم نشوند ٬ حتی اگر مادری بود که حضانت را به او می سپردند ٬ باز هم همین مادر تسلیم بی چون و چرای خواسته های هر جامعه ای چه مرد سالار و چه پدر سالار و چه هر کوفت و زهرمار دیگری بود و اگر نبود بدا به حالش که سرنوشتش به سرنوشت پژوه و امثالش نزدیک بود! و باز هم همین زخم ها و همین کبودی ها ! چه بسا اگر پدر یا مادرانشان قربانی چیزی شبیه سنگسار یا هر حکم نا عادلانه دیگری می شدند که آنها را از این زندگی سگی ساقط کند لحظه ای را بتوان تصور کرد که این چشمان به چیزی غیر از درد و رنج و ناراحتی بیندیشند

شاید زمان فراموشی به پایان رسیده

|+| نوشته شده توسط هدی کیانی راد در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت 18:37 | 
ادامه
زل زده بود به تلویزیون و دست بردار نبود  ، هرچند لحظه یک بار هم دستش را محکم و رو به بالا به بینی اش می کشید و می خاراندش

یک لحظه همه ی حواسم را از رویش برداشتم و سعی کردم که تلویزیون نگاه کنم

چشمهایم گرد شد ، زبانم تلخ ، صدای ممتد بوق اتمام برنامه ها را شنیدم و صفحه رنگارنگش!!!!

 

بلند شدم و رفتم توی دستشویی ، چند بار بالا اوردم و چند بار آب به صورتم زدم.

صدای فن دستشویی بلند شد ، بلند و بلند تر، بیرون آمدم و خاموشش کردم ، رفتم سمتش . . . . آروم آروم و روی انگشت های پا              

 

می خواستم سرش داد بزنم و بگویم از عصر تا حالا منتظرم ببینم که چی می خواست بگه !!!! که خسته شدم از بس منتظر ماندم که یخ های جورابش آب بشه و آستیناش کوتاه !

 

انگشتهایم تحمل وزنم را نداشتند ، یواش یواش نزدیک شدم  ، تلویزیون همان جوری بود . . .

بهش دست زدم اما تکان نخورد . . .
|+| نوشته شده توسط هدی کیانی راد در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت 22:23 | 
از در وارد شد ! رفت سمت شوفاژ و اونو تا آخر زیاد کرد !

بعد رفت توی آشپزخانه و مشغول درست کردن قهوه شد! یک قهوه ی داغ!

آستیناش بلند بود! بلند بلند تا نوک پا جوراباش یخ زده بود! بی اغراق می گم ریزه ریزه های یخ را روی جوراباش دیدم اومد سمت من و یک نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد و گفت : تو باید بهتر از این حرفها باشی ! کلی رویت وقت صرف شده ! بعد یک فکری کرد و حرفش را عوض کرد و گفت : قبلا ها قشنگ تر بودی انگار!

ساعت تیک تیک می کرد ! اعصابم را خرد کرده بود پایین گوشه ی سمت راست ترک خورده بود و داشت از هم باز می شد !

می رفت و می اومد توی این اتاق و اون اتاق   یک ساعت توی دستشویی بود ! بعد اومد و نشست جلوی تلویزیون .....

 

ادامه دارد

|+| نوشته شده توسط هدی کیانی راد در یکشنبه پنجم آبان 1387 و ساعت 0:4 | 
اعتیاد بلای خانمان سوز! ها ها!

از پیچ جاده پیچید و توی برف ها گم شد ! همین طور می رفت ، می رفت و می رفت ! حتی لحظه ای هم توقف نمی کرد تا پشت سرش را نگاه کند . گوشه ای پشت به راهی که طی کرده بود تکیه به سنگ خیسی نشست ، گوشه ی ناخن هایش تیر می کشید از آن گذشته نمی دانست کجا می رود! برایش خیلی زود بود که بخواهد از سردی بگوید راه زیادی مانده بود ! فکر اینکه کسی مثل او از همین راه گذشته یا حتی در همین راه ولی در جهت مخالف مشغول رفتن باشه لحظه ای از ذهنش دور نمی شد ، با خودش فکر می کرد : مگر خانه در دیگه ای هم داشت! نه! به خودش نهیب می زد که نه نداشت ، او همان جا کنار شومینه نشسته و به جای من زل زده و همین طور سیگار می کشد تا لحظه ای که باید فرا برسد همان لحظه ای که استخوان هایش را از جلوی شومینه جمع کنند !

بلند شد! سعی کرد راه برود ، انگشتهایش یخ زده بودند با آخرین نایی که توی نفسش و انگشتهایش بود یک ها کرد و یک اس ام اس به همان مقصد نا معلوم که معلوم نبود حضورش واقعی است یا مجازی فرستاد! ثانیه ای بعد message sending failed  لعنت! حالا باید چه کار می کرد !

حرکت کرد ! حرکت ! اما توی برهوت جاده وقتی از هر مسیری به سفیدی می رسی دیگر معنی حرکت از دست می رود !  شاخه ها همان شاخه ها بود و سفیدی ها همان سفیدی ها! سفیدی که کم کم به تاری می زد ، نه حتی زردی طلوع و سرخی غروب  فقط سفیدی ای وحشت اور ، زمان ساکن شده بود و دنیا جیغ می کشید . دست روی گوش گذاشت اما بی فایده بود ، دست روی قلب گذاشت ، شاید ضربان قلب غالب شود ، بی نتیجه همه چیز در حال فریاد بود  دست بلند کرد اما دستی بلند نشد  و بعد سیاهی ! همه چیز رفته بود ! حتی مجال بازگشت هم نیافت ! هرچند باد مدت ها بود که موهایش را برده بود!

و این طور بود که او مرد!

  


 پانوشت : این دانای کل ، این دانای همه ی اسرار نهان که حرکت پیچیده و نا موزون این موجود را روایت می کند و حرکت های پیچیده و ناموزون دیگران را هم . از همه ی راه ها و حرف ها و حتی زمان ها حال نوسینده را بیشتر به هم می زند ! حال به هم زدنی از این نوع که سوء استفاده اش می کنم و ابزارش می کنم و به اسم دانای کل گرایی مزمن به خورد دیگرانش می دهم و به ریشش می خندم

|+| نوشته شده توسط هدی کیانی راد در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 و ساعت 13:10 | 
آخرین یادداشت
من دیگه خسته ام خیلی خسته  دیگه نمی خواهم تو این غمکده ی حال به هم زن شرح بی حسی ها و بی مغزی هایم را بنویسم دیگه خسته ام از دست بخوان ها و نخوان هام....

دیگه از این همه ذلت فریاد زدن ناتوان شدم

دیگه نمی خوام چشمم تو چشم هیچ احمقی بیفتد

دیگه نمی خواهم چشمم تو چشم خودم بیفته

اینجوری همه راحت ترند و می دونن که این نیم وجبی دیوونه دیگه به سرش نمی زنه که می تونه ماهو فتح کنه و باد به غب غب بندازه که همتون و با یه فوت می اندازم هوا البته نخوان ها رو میگم ها خوان ها که همه چیو میدونن اگه خوانی باشه!!!!!!!!!!!!!!!

بهتره همه بدونن که خودش بهتر از  هرکسی میدونه که کم آورده و هیچی نداره که بگه الا همین مذخرفات دیگه مغز تعطیله تعطیله اصلا چیزی نمی گه

بگذریم ....... قراره که دیگه روده درازی نکنم

می روم و اگه ازم بر بیاد به این زندگی سگی به یه نحوی خاتمه میدم

نخوان هایم بروید و بمیرید

 

 

|+| نوشته شده توسط هدی کیانی راد در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:57 | 
یاد داشت های مرداد

اول پانوشت :

اسمش یاد داشت های مرداده ، اما واقعا نمی دونم ربطی هم به مرداد دارد یا نه؟ و اساسا نمی دونم که چیزی به چیزی ربط  دارد یا نه؟

مثلا جنبش دانشجویی به قلیون! یا پیوتر اوهه به وان حموم! اسکیس به معماری! اصلا ربط مهناز به من چیه؟

و چرا مهناز باید یک نفر را تو خیابان با یکی ببیند و بعد اون یک نفر من را با مهناز اشتباه بگیرد!

مثلا به این فکر کردی که چه ربطی هست به صدای پشت آیفون و نفس نفس زدن وقتی از پله بالا میروی؟(این یکی را من می دونم اما به کسی نمی گویم!)

 

حالا اصل مطلب:

این روز ها اصلا مثل قبلا ها نیست و این شب ها هم دیگر مثل قبل نیست

لخته ، لخته خون می ره و کسی انگار هرچند وقت یک بار یک خنجر به زخم کهنه میزنه و تو باید تا زمان یائسگی صبر کنی تا شاید این بوی خون مشامت رو وحشی نکنه ، که دیگه فاید ای نداره چون دیگه آن زمان چیزی کسی را وحشی نمی کنه

الانه ، همین الانه که احتیاج داری این لخته ها یواش یواش کم شوند و این زخم کهنه التیام پیدا کنه!

 

این کاغذ ها خیلی برایت زیادیه! شاید کاغذ های کیلویی 200 تومان ظهیرالاسلام هم برایت کافی باشه! دیگه هیچی مثل قبل نیست که کاغذ ها باشد! حتی این خودکاره هم دیگه تموم نمی شه! دیگه کسی نمی پرسه خانم ببخشید ساعت چنده؟ یا اینکه کوچولو مدرسه ات دیر نشه! کسی چیزی نمی پرسه ، کسی باهات حرف نمی زنه!

این خرخاکی هم که همیشه رد میشه و زندگی مسالمت آمیزی باهام داره حتی رد شدنش عوض شده ، مثل قبل رد نمی شه! یک بی تفاوتی ویژه ای تو شاخک هایش می بینم ، برایش فرقی نداره که با چی بزنمش به هر حال راهش رو کج می کنه و از یک طرف دیگه میره دنبال زندگیش.

نه کاغذ ها کاغذ های قبله! نه خودکار ها و نه حرف ها!

همه چیز به نحو عجیبی عوض شده و من فکر می کنم که مرده ام و الان توی جهنمم!

کاش می شد که این دنیا جهنم یک دنیای دیگه نبود!

|+| نوشته شده توسط هدی کیانی راد در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:53 | 
زوار در رفته من و تو! و جنبش مان!

 

 

دست ضرب می زند ،

فکر می لرزد

می لرزد و می لرزد

از سرمای وجودمان می لرزد

می خندی ، می خندی ، می خندی

خودت را مضحکه کرده ای

دست دراز می کنی ! دستی محکم دستانت را می گیرد

وحدتمان همین است؟

قدم بر می داریم ، هم گام!

گاهی قُر می شنوم ! حتما گوش هایم اشتباه شنیده !

دستت را باز می کنی ، زخم است، عمیق ، عمیق، به عمق فاصله مان

زخم های قبلی ات هم سربرآورده!

و چرک  کرده!

خون و خون می چکد ، گریزی نیست! گاهی باید خونی ریخته شود تا حزنی برطرف!

با خود می گفت ، این بود دستان فشرده مان!

شادی در این دستان نمی بینم و رهایی ای!
|+| نوشته شده توسط هدی کیانی راد در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 1:52 | 
مازوخیزم
راست می گفت! راست می گفت! سیگار بی ارزش است! سیگار بی ارزش تر از آن است که داشته هایم را بگیرد! اگر نگذارند سیگار بکشم توی صورتشان تف می کنم

من عصیان کرده ام! از این همه سیاهی! بی اختیار دستم به پیشانی ام می رسد! این روز ها زیاد دستم به پیشانی ام می رسد!

داشته ی من ! همین کلام تلخم است که بر زبان اوردنش خودم را به بغض وا می دارد! 

با صدای بلند ناله می کنی تا صدایت را خودت بشنوی و از این حس لذت عظیمی در درونت جاری می شود! دست به صورت می کشی! اشکی نیست! فقط هق هق!

چرا چرا نمی خواهم بفهمم همه چیز سهمیه بندی می شود حتی من!

شاید تا چند سال دیگر ببنیم با قانونی تصویب نشده سهمیه بندی مان کرده اند که پسر ها راحت تر انتخابمان کنند!

می فهمی چه می گویم! نه نمی فهمی ! تو هیچ وقت نفهمیدی ! فقط ترسیدی! از قبول خودت هم ترسیدی! از سایه خودت هم ترسیدی! در تمام عمرت یک روز با خودت! با خود خود خودت همان بودی که باید باشی! با هم بروید و بستنی بخورید و بخندید! 

می دانی ! می دانی همین روز ها که حرف سهمیه بندی است من دلم دارد می ترکد! با وقاحت تمام بدون هیچ قانونی هرچه خواستند کرده اند و ما چه خوش خیالیم که به تغییر فکر می کنیم ، اینجا همه چیز نا نوشته اجرا می شود!

اینجا چیزی را حس می کنم که کلامم از بیانش قاصر است! انگار دست و پایم را با طناب نا مرئی بسته اند و من نمی توانم بازش کنم! تقلا می کنم اما همه چیز بدتر می شود! کسی حرفم را باور نمی کند! کسی صدایم را نمی شنود! من خسته ام! خسته تر از همیشه که بند های ذهنم را حس می کنم! که کمک می خواهم اما اینجا غیر از هدی کسی نیست!

سیگار بهانه است که تلخی این زندان ها از بی کلامی ام است!

 

 

"عشق را فراموش کن

می خواهم هلاک شوم

در گیسوان زردت!"                  از کتاب "کلاه کافکا" نوشته ریچارد براتیکان

 

 

|+| نوشته شده توسط هدی کیانی راد در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت 23:54 | 
من هدی هستم
میری و مثل احمق ها یک بسته سیگار می خری و تصمیم میگیری تا آخرین نخ رو توی همین یک ساعتی که اینجا نشستی بکشی

میری و می نشینی کاپشن را در می آری که یهو یکی می اید و میگه   سیگار ممنوعه!

ـ نبود که!

ـ الان یک ماهه که ممنوع شده!

خودکار و کاغذ شاید حالا جواب بده! شاید حالا پول سیگار و یک سری آت و آشغال که سفارش دادی را با این نوشتن لعنتی فراموش کنی و به خودت بگی یک روز دیگه هم خونه می مونم!

خودکار تموم می شه!

لعنتی! همه چی ته کشیده! ..........................................

حتی این خودکار لعنتی!

آروم آروم می نویسی به این امید که قلم لوت نده! که البته رنگی نداره این روز ها که بخواهد لو بده!

تنها دل خوشی الان شاید همین نمایشنامه رو میز باشد که دویست و پنجاه تومان خریدمش و منو عجیب یاد روز های قشنگ می اندازه! با این جلد قرمزش!

قلم را ول می کنم و روی هوا معلق می ماند! حرفی برای گفتن ندارد!

بهش میگم تو دیگه از جون من چی می خوای! ول می شه و ورق خط می خوره!

مرژوک هم شاید از همین تلخی ها عاصی شده بود

عصیان نباید کار سختی باشد با این اوصاف! می خواهم امروز هیچی بخورم! همه پول ها به کاغذ و کتاب و سیگار رفت!

برنامه ها مثل همیشه روی اصول پیش می ره! صبح خواب! ظهر طرح! عصر دنبال کار ها! و شب ها بیداری!

این دیگر قابل تحمل نیست! این جا زن ها نباید سیگار بکشند و من باید احمق باشم که زن بودن فریاد بزنم که تمام و کمال همه داشته هایم را بگیرند و آنچه دوست دارند جایگزین کنند و من افتخار کنم به زن بودنم ! به شوهر داریم! به همسر داریم!

 

زن نیستم! بلد نیستم زن باشم! نمی خواهم مرا بنویسند! این نوشته ها را نمی خواهم! این ها را دوست ندارم!

اما آنچه را که تو میگویی هم دوست ندارم! نمی خواهم آنچه باشم که تو می خواهی!

تو نمی فهمی! نمی دانی که مرا مجبور به زن بودن می کنی آن هم زن بودنی که در تو نوشته اند! واااای! یک نوشته دیگر!

من می خواهم هدی باشم! حتی اگر حال به هم زن باشم!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط هدی کیانی راد در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت 18:20 | 
تمام این روز ها را روزی این جا خواهم گذاشت همه را فقط نگران مغزی هستم که از بی خوابی و فکر تا آن زمان می ترکد آخر امروز تولد است

|+| نوشته شده توسط هدی کیانی راد در پنجشنبه بیستم دی 1386 و ساعت 16:42 | 
تا آزادی جلوه جواهری
|+| نوشته شده توسط هدی کیانی راد در پنجشنبه ششم دی 1386 و ساعت 18:13 | 
 

آخرین اخبار از وضعیت مریم حسین خواه و جلوه جواهری

http://www.we-change.info/spip.php?article1438

 

|+| نوشته شده توسط هدی کیانی راد در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 و ساعت 19:17 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar